قانقاريا

با این که هنوز جاش درد میکنه ولی‌ ما هم برگشتیم !!!

ارسال‌شده در طنز توسط قانقاريا در 2009/09/07

این زندگی‌ هم جونور جالبیه واسه خودش، وقتی‌ سر حال باشه و باهات را بیاد یا بخواد بهت حال بده آای دوست داشتنیه، آای گله، آای آخرشه که نگو و نپرس اما وای به اون روزی که باهات چپ بیفته یا بخواد یه نمه حالتو بگیره اون وقته که یه بلاهایی سرت میاره که عمه جانت بیاد جلوی چشمات اونم با لباس رقص عربی‌! اون وقته که بعضی‌ وقتها حتا فکر میکنی‌ شاید اگه میرفتم زیر تریلی ۱۸ چرخ بهتر بود تا این زندگی‌ رو بکنم ! اون وقته که (۱۸+) به جای این که تو زندگی‌ کنی‌ زندگی‌ جناب عالی‌ رو میکنه……آاای درد داره .. آاای درد داره ! بدبختی اینجاست که جاش هم تا سالها همینجور درد میکنه و هیچ دوا دکتری هم کمک نمیکنه

(امیدوارم مال شما دردش خوب شده باشه ولی‌ مال من که هنوز بعد از ۳ ماه جاش درد میکنه خوبم نمیشه لامصب!)

تمام این حرفا رو زدم که بگم این ۳-۴ ماهی‌ که قانقاریا نمی‌نوشت واسه این بود که تو دنیای غیر مجازی براش یکی‌ از بد‌ترین اتفاقاتی که میتونه برای یه قانقاریا پیش بیاد پیش اومد جاشم متاسفانه هنوز درد میکنه……حالا خنده ماجرا اینجاست که درست وقتی‌ تو ایران این خبراست و همه چی‌ داره بعد از ۳۰ سال زیر و رو می‌شه، درست صاف همون موقع این آقای (یا خانم) زندگی‌ هم مارو تو زندگی‌ شخصیمون زیرو رو کرد اونم از نوع بد فرمش ! امیدوارم هیچ کس زیر روتون نکنه …..آاای درد داره ، آاای درد داره !!!!!

تو این چند وقت تنها کاری که نمیتونستم بکنم نوشتن بود، چند باری خیلی‌ زور زدم (انقدر که زور دونیم داشت پاره میشد) ولی‌ نشد که بشه…….چی‌ مینوشتم ؟ از این که به خاطر مشکلات شخصی‌ تا مرز خورد شدن کامل یه آدم رفتم ؟ از این که بابام در اومد ؟ از این که زندگیم به …..رفت  !؟ نه، نه، نه…….. یا باید در مورد ایران مینوشتم یا اصلا نباید مینوشتم، منم راه دوم رو انتخاب کردم ….

ولی‌ دیگه بسه ……..از امروز دوباره مینویسم، گور بابای زندگی‌، گور بابای دنیای غیر مجازی………..همینه که هست من مینویسم، پس هستم

اقای(خانومه) زندگی‌ بخون تا چشات در بیاد من بازم مینویسم، با این که جاش هنوز درد میکنه، با این که خشتکه مبارکم بنده رو در آوردی، با این که ندا رفت، با این که سهراب رفت، با این که رئیس جمهورم آخره شاسکولاست، با این که درد داره ( آاای درد داره، آاای درد داره!)……… اصلا انقدر مینویسم تا نوشته دونم پاره شه، خوبه؟!؟ همینو میخواستی زندگی‌ جان ؟ نه اونقدر خ…. دارم که خود سوزی کنم نه اونقدر که بندازم خودمو زیر مترو…..مالیدی داداش من فقط برات مینویسم…….

این اولین و آخرین نوشتییه که توش دنیای باحال مجازیمو با دنیای تخمیه غیر مجازیم قاطی کردم……از اینجا به بعد دوباره قانقاریا میشم……دوباره من میدونم و آقایون دیکتاتورها، من میدونم و دوستان ذوب شده…..

لب کلام، ما برگشتیم، با این که جاش درد میکنه ولی‌ ما برگشتیم……..ممنون از تمام برو بچه‌هایی‌ که تو این چند وقت حالمو پرسیدن و نگران بودن……دمتون گرم

طرح جدید تبلیغاتی نوکیا !

ارسال‌شده در طنز توسط قانقاريا در 2009/06/26

در راستای کمک‌های بیدریغ شرکت نوکیا به نظام مقدس جمهوری اسلامی برای پیشبرد دمکراسی و حمایت از اطلاع رسانی آزاد در ایران !!!!

4908_1064417582051_1574357373_30141898_3689004_n

آقای نظام مقدس اسلامی خوب گوش کن: شمارش معکوس شروع شد!

ارسال‌شده در جامعه توسط قانقاريا در 2009/06/22

4868_110948411528_622061528_2434403_5514230_n

شاید ۳-۴ ماهی‌ بود که به دلایل غیر مجازی و کاملا شخصی‌ هیچ حسی برای نوشتن و به روز رسانی یا بهتر بگم طنز نویسی در قانقاریا نداشتم، اما دیشب با دیدن تکه فیلمی که تا آخر عمر از یادم نخواهد رفت تصمیم گرفتم که دین و وظیفه خودم رو ادا کنم…………اونهم نه با ادبیات همیشگی‌ خودم.

نمیدونم چطور باید حالمو بعد از دیدن فیلم کوتاه از آخرین لحظات زندگی‌ ندا توصیف کنم، با گذشت حدود ۲۴ ساعت حتا یک لحظه آخرین نگاهش، چشمان بازش و صدای ندا بمون از مغزم بیرون نمیره……………..

چرا؟ به چه گناهی؟ به خاطر حفظ امنیت ملی‌؟ به خاطر حفظ نظام اسلامی؟

ننگ بر اون امنیت ملی‌ که با جان باختن ندا حفظ می‌شه، نابود باد دینی که با نفس کشیدن ندا به خطر میافته……

آقای نظام مقدس، آقای حکومت امام زمان، آقای رهبر، آقای ذوب شده در ولایت، آقای بسیج،  وای بر شما، وای بر شما که با دست خود فرمان شمارش معکوس نابودی خود و تمامی ارزشهایتان را صادر کردید.

آقایان گوشهایتان را باز کنید شمارش شروع شد؛ تیک تاک، تیک تاک……زین پس هر ثانیه که می‌گذره یک قدم به پایان وجود ننگینتان نزدیک میشوید.

هر چه در چنته دارید رو کنید، حق شماست…..اما هیچ راه گریزی از روبرو شدن با پایان و نابودی ندارید، هیچ راهی‌ نیست، گوش کنید……تیک تاک تیک تاک………..تمام دنیا این صدا رو میشنون، هنوز نمیشنوید؟

آقایان صدها دیکتاتور جنایتکار از شما قدرتمندتر، باهوشتر، خونریزتر در طول تاریخ همین مسیر رو رفتن و همگی‌ در پایان قصه‌ای یکسان داشتند، هیتلر. موسیلینی، استالین، چاوشسکو، صدام و و و و…… 

به یاد بیارید سرنوشت محمدرضا پهلوی رو، مردی که روی چشم جهانیان جای داشت اما وقتی‌ مورد خشم یک ملت قرار گرفت حتی برای تهیه یک سر پناه برای خودش در جهانی‌ به این پهناوری ناتوان ماند….شما به پناه می‌برید ؟ به چاوز ؟ به کره شمالی‌؟ به حسن نصر الله؟

تیک تاک، تیک تاک……..آقایان پرده‌ها در افتاد، آقایان شمارش معکوس شروع شد، آقایان خوب گوش کنید…….

آقای نظام مقدس، آقای حکومت اسلامی: این آغاز پایان شماست.

برچسب زده شده با:, ,

بیانیه شماره ۳ سرمربی تیم ملی ,محمد مایلی نژاد

ارسال‌شده در طنز توسط قانقاريا در 2009/04/21

2828_1136182358508_1045800982_411233_2349619_n

ایستاده از راست : شهید محمد مایلی نژاد، مسعود نمکی نژاد، محمود احمدی نژاد، فرج الله سلحشور نژاد

اختصاصی قانقاریا : محمد مایلی کهن، سر مربی‌ سابق تیم ملی‌ فوتبال کشورمان با خوردن ۴۰ عدد قرص ویتامین (ب), اقدام به خود کشی کرد!

نوشته زیر (که بر روی آن عکس یک قلب شکسته و خونین که تیری درست وسط آن چپانده شده بود نقش بسته بود) از جیب نامبرده به دست آمده.

(بیانیه شماره ۳ ممد بی‌ کس و کار)

سرمربی شدن چه آسان است ولی‌ مثل آدم حرف زدن محال.

روز روزونش نمیدانستم که چه بگویم و چه بنویسم چه برسه به الان. به قول مجری محترم تلوزیون تپش، این روزها همه …شعر میگویند شما چطور!؟

بله، یکی‌ نیست به من احمق بگه آخه ممد ، آخه مایلی نژاد، آخه مردک احمدی کهن، آبت نبود نونت نبود سرمربی شدنت چی‌ بود، نکنه فکر کرده بودی ورزشگاه آزادی و دنیای فوتبال هم جای گوزیدنه… به خداوندی خدا (گریه………) قسم (گریه……..) من اگه به خاطر اصرار محمود (گریه با صدای بلند……..) نبود ( فین فین) عمرا اگه قبول می‌کردم.

به جان علیرضا مون (که می‌خوام دنیا نباشه) ۱۰ بار غلامحسین پاپیچم شد که بیا گفتم نه. هی‌ گفتم ممد خر نشیا مگه یادت نیست اونبار چه گهی بالا آوردی، نرفتم زیر بار، هی‌ پروینشون، فاطی شون، زنگ زدن به اقدسمون که شب جمعه منو راضی‌ کنه…….نشدم که نشدم (البته کلا جدیدا شبا دیر میشم، دکتر گفته خرما رو با برگ استقدوس قاطی‌ کنم بخورم که کمرم سفت شه). آخر هم که خودش زنگ زد گفت ممد دسم به دامانت …..و از این حرفا……آخرم که آقا (الهی من قربون اون دست راستش برم با اون انگشتر عقیقش) خودش سفارش محمود رو کرد………….والا اگه آقا زنگ نمیزد ، مگه تاب داشتم که باز سرمربی شم……….

آخه محمد رضامون (با گلزار اشتباه نشه، این ممدرضا پسر زری خانم دختر خاله عمه بنده ست) هی‌ یه شعر می‌خونه که خیلی‌ پر معنی‌ و پر محتواست : یه حاجی بود یه گربه داشت، گربه ش رو خیلی‌ دوست میداشت….گوشت رو خرید طاقچه گذاشت…….گربه اومد گوشتا رو خورد….(گریه ….) حاجی زد و گربه رو کشت (گریه…….) رو سنگ قبرش نوشت ؛ یه حاجی بود یه گربه داشت…..گربه ش رو خیلی‌ دوست میداشت….گوشت رو خرید طاقچه گذاشت…….گربه اومد گوشتا رو خورد….(گریه ….) حاجی زد و گربه رو کشت (گریه…….) رو سنگ قبرش نوشت ؛ یه حاجی بود یه گربه داشت…..(یه کم طولانیه، بقیه ش رو نمینویسم) بهش میگم بابا ؛ به خدا که اگه دیدی جوانی‌ بر درختی تکیه کرده بدان سرمربی شده ست و گریه کرده……!!

به راستی‌ من شاسکول، من الدنگ رو چه به سرمربی گری، به خدا میخواستم نونوایی سنگکی بزنم بابامون (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) نذاشت.

خلاصه اینها را که دیدم و شنفتم با خودم گفتم آخه یابو، آخه باقلوا، آخه جاسوس، تو لایق و شایسته آب حوض کشیدن هم نیستی‌ چه برسه به سرمربی گری تیم ملی‌ جمهوری اسلامی امام زمان، به قول شاعر : فلفل نبین چه ریزه ……. وانگهی دریا شود !

به علیرضا مون ( با ممد رضا مون اشتباه نشه) گفتم ؛ بابای بهتر از جانم،‌ای یار شیرین زبانم، گویم سخن فراوان ، با آنکه هیچ ندانم……..علیرضا مون هم در جواب گفت : اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره، نه شیر داره نه (استغفر الله این قسمتش خیلی‌ غیر اسلامیه) پیستون (راست یا چپش فرق نمیکنه) ….شیرشو بردن هندستون، یک زن کردی بستون، اسمشو بذار انقزی ، دور کلاش قرمزی، هاچین و واچین…یه پاتو ور چین. (گریه……)

امضا : ممد بدبخت فلک زده بی‌ کس و کار و قریب  ( آئ ننه…من غریبم)

پ.ن. در صورت اعتراض به بی‌ سر و ته بودن مطلب، لطفا ابتدا به بیانیه شماره یک و دو مراجعه فرمائید. اگر کماکان شاکی‌ بودید لطفا در قسمت نظرات از طریق اظهار لطف به بستگان اینجانب اعتراض خود را بیان کنید.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

کاغذی که میتوانست سرنوشت دیگری برای ایرانیان رقم بزند!

ارسال‌شده در جامعه, نقد توسط قانقاريا در 2009/04/02

12_01_clip_image001

بعضی‌ وقتا گفتن یک نه ساده چقدر میتونه زندگی‌ آدم رو عوض کنه…….

سوال وارده: هوشنگ خان، میمردی اگه اون روز این برگه رو مینداختی تو صندوق ؟

پ. ن. لطفا اگر کسی‌ از منبع عکس اطلأع داره به ما هم خبر بده و خانواده‌ای رو از نگرانی‌ در بیاره.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

برچسب زده شده با:, , ,