قانقاريا

آقای مدیر کل..اجازه! ما شهیدیم؟

ارسال‌شده در طنز, نقد توسط قانقاريا در 2009/02/17

مديركل پذيرش و امور اداري بنياد شهيد:طبق دستورالعمل، فوت‌شدگان حمله تروريستي كاظمين شهيد محسوب نمي‌شوند.

پرده اول؛        زمان: همین چند وقت پیش!……..مکان: آسمان هفتم، مقابل درب اصلی‌ بهشت، باجه پذیرش.

حدود دو سه هزار نفر برای دریافت برگه ورود به بهشت صفی بسیار نامنظم و بد بو رو به طول یک کیلومتر تشکیل دادن. سر صف، کربلایی منوچهر که کتشو در آورده و از گرما عرق میریزه در حالی‌ که تند تند خودشو با پرونده سبز رنگی‌ که به دست داره باد میزنه با نفر پشت سریش صحبت میکنه.

کربلایی منوچهر: حاجی، حالا مطمئنی که همین ورودیه؟ لامصب یه جوری گرمه انگار دم در ورودی جهنمیم، نکنه صف رو اشتباه واساده باشیم؟

حاجی: کوری مگه؟ اون بالا به اون گنده گی به عربی‌ و فارسی‌ و اردو نوشته ‘به شهر شهید پرور بهشت خوش آمدید’، اگه جهنم بود که حتما یا انگلیسی مینوشت‌ یا فرانسه خنگ خدا.

کربلایی  منوچهر: چی‌ بگم والا حاجی، گیج شدم به خدا. الان دوازده سیزده ساعته که ما ترکیدیم ولی‌ هنوز اینجا علافیم، آخه از بس هی‌ میگن شهید فلانه، شهید بهمانه، من فکر کردم حالا که تخمی تخمی شهید شدیم حداقل اینور کارمون زودتر راه می‌‌افته میفرستنمون تو، پیش حورییا. کارمنداشونم که قربونش برم همه از بیخ عرب، نکردن دو تا مترجم  فارسی‌ بزارن بفهمیم کی‌ به کیه اینجا.

در همین هنگام فرشته انتظامات از داخل باجه فریاد میزنه :  منوچهر ابن محمود…؟

کربلایی منوچهر: حاجی ما رفتیم، کارات تموم شد یه زنگ به من بزن فردا پس فردا ببینیمت.

حاجی: شرمنده، موبایل من ایران سله، وسط تهرون هم آنتن نمیده چه برسه اینجا! حالا اگه اینترنت بدون فیلتر گیرم اومد برات تو یاهویی، فرندفیدی جایی‌ پیام میفرستم.

دقایقی بعد، داخل باجه پذیرش.

کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته، بسم الرب شهدا وال………….

فرشته پذیرش با بی‌ حوصله گی: مدارک.

کربلایی منوچهر: احسنت … احسنت ! شما فارسی‌ بلدین برادر؟

فرشته با لهجه غلیظ لاتی: حرف مفت نزن مدارکتو بده ببینم.

فرشته در حالی‌ که نقطه‌ای رو زیر یکی‌ از برگه‌ها به کربلایی نشون میده میگه: اشتباه اومدی داداش، شما هنوز تاییدیه نداری، اصلا کی‌ به تو گفته شهید شدی؟

کربلایی منوچهر: همه روزنامه‌ها نوشتن، حتئ اخبار ۲۰:۳۰ هم گفت، مگه شما تلویزیون نگا نمیکنین اینجا برادر؟

فرشته: اولا انقدر به من نگو برادر، دومندش، مگه اعصابم و از سر راه اوردم که بشینم رادیو تلویزیون شما رو نیگا کنم؟حالا نگفتی کی‌ بهت گفته شهید شدی؟

کربلایی منوچهر:  اون همکارتون سر پل صراط مارو فرستاد قاطی شهدا، از اون گذشته، بنده شخصا در حین عبادت وسط خود صحن مطهر ترکیدم، مدرک از این واضح تر؟

فرشته: پل صراط رو که وللش! اونجا دست بچه‌های مهندسی‌ سپاهه و ربطی‌ به ما نداره، ضمنا شلوغ بیخودیم نکن اینجا گزارش شده حضرت عالی‌ وقتی‌ بمب ترکید داشتی از دست فروش گوشه حرم آمار خانومای صیغه‌ای اطراف حرم رو میگرفتی! به هر حال تا مدارکت تایید نشه، بهشت مهشت خبری نیست. باید برگردی اونور پل اداره ارزیابی شهدا و مفقودین خودتو معرفی‌ کنی‌. اونا هم موقتا میفرستنت برزخ، اونجا هم هفت هشت هزار سال میمونی تا روز قیامت! روز قیامت رئیس(خدا) اگه خودش تشخیص داد که تو شهیدی دوباره میفرستنت اداره ارزیابی شهدا و مفقودین، اونجا بهت تاییدیه میدن و بر میگردی اینجا ما در خدمتت هستیم. البته نگران نباش, روز قیامت معمولا(!) سرمون خیلی‌ شلوغه، رئیس (خدا) همه رو تایید می‌کنه. ضمن این که برزخ هم بد نیست، اگه از من بپرسی‌ که اصلا میگم برزخ از بهشت بهتره، اینجا تو بهشت خبری نیست که، چهارتا دار و درخته با هفت هشت تا نهر آب و شیر و یه گله حوری بدبخته ده دوازده ساله که از صبح تا شب باید زیر یه مشت پیر و پاتال ریشو بخوابن!

کربلایی منوچهر ‌ که آب از لب و لوچه ش راه افتاده یک دسته دلار مچاله شده رو میتپونه زیر دست فرشته و  میگه: حالا شما جون بچه ت یه راهنمایی‌ بکن کار ما راه بیفته، ما بازم از خجالتت در میایم.

فرشته  در حالی‌ که نیشش تا بناگوشش بازه: خوب البته یه راه دیگه هم هست که بستگی به زرنگی خودت داره. اگه بتونی‌ مستقیم از بنیاد شهید تاییدیه بگیری کل ماجرا حله ! اونوقت همونجا از محل شهادت با یه موشک سفیر صاف میفرستنت وسط بهشت، دیگه نه نکیر و منکر میان سراغت، نه باید از پل صراط رد شی، راحت عین آناناس میری داخل!

کربلایی منوچهر: این که خیلی‌ سخته، آخه  چه جوری برگردم ا ونجا؟

فرشته: کاری نداره، برو به خواب یکی‌ از فک و فامیلای نزدیکت، بگو بیافته دنبال کارت تاییدیه شهادتتو بگیره، اینجوری هم اون به یه نوایی میرسه هم خودت اینجا کارت راه میافته.

کربلایی منوچهر: آقا دستت درست، ایشالا برگشتم حتما جبران می‌کنم خدا از آقایی کمت نکنه براد…..!

فرشته فریاد زنان: برادر باباته، برووووو بیرون!!

پرده دوم؛          زمان: یک هفته بعد، نصف شب………………مکان: تهران، اتاق خواب مدیر کل امور پذیرش بنیاد شهید!

آقای مدیر کل روی تختش پشت به حاج خانوم خوابیده و داره خواب میبینه که زهره(منشی‌ آقای مدیرکل)داره لباساشو  وسط  دفتر در میاره……………….، ناگهان یک نفر بدون این که در بزنه در رو باز میکنه و……!

کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته برادر……………!!!!!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

19 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. sasha گفت, در 2009/02/17 در 12:57

    agha lotfan be moghadasat tohin nakonid.khodaro khosh nemiad.;-)

  2. فرانك گفت, در 2009/02/17 در 17:10

    اون قسمت زناي صيغه اي دور حرمو خوب اومدي كلي خنديديم با بروبچ!!!!

  3. نيلوفــــــــر گفت, در 2009/02/17 در 23:59

    ای بابا! عزیزِ دلِ برادر! آخر داستان رو که مثل اين فيلمهای فلسفی معناگرا تمومش کرديد! حالا ما بايد بشينيم تا خودِ صبح با خودمون دعوا کنيم که بالاخره تکلیف کبلایی منوچهر و آقای مدير کل و زهره خانم منشی آقای مدير کل به کجا ميرسه!!! اما انصافا اين دوتا شخصيتی که آخر داستان اضافه کردی کار رو خيلی سخت ميکنن ;)

  4. قاسم قشقایی گفت, در 2009/02/18 در 06:07

    دمت گرم بابا
    خیلی باحالی!!

  5. گفتگوی رادیو زمانه با آیت الله منتظری در باره اعدام های جمعی سال ١٣٦٧ در ایران گفت, در 2009/02/18 در 09:30

    http://zamaaneh.com/movie/2009/02/post_148.html
    یک بار دیگر ممنون پیرمردشجاع وصادق،تاریخ نام تو رابه نیکی درخاطر خواهد سپرد.

  6. Reran گفت, در 2009/02/18 در 12:44

    salam
    BARADAR :D
    edame ham dare ????

  7. زیون گفت, در 2009/02/18 در 13:36

    عالی بود پسر! گل کاشتی!!! مخصوصا عین فیلمای فینچر تمومش کردی . . .

  8. دکتر علی شریعتی گفت, در 2009/02/18 در 13:58

    دکتر علی شریعتی

    در حیرتم از مردمی كه خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌كنند اما بر حسینی می‌گریند كه آزاد زیست و آزاد مرد.

    حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

  9. meemarbaba گفت, در 2009/02/18 در 17:13

    قانقاریا باز که ترکوندی بابا کارت درسته :)

  10. علی مرسلی گفت, در 2009/02/18 در 18:44

    رگه هایی ازنویسنده روسگوگل در تو وجود داره که امیدوارم در آینده بر بقیه رگه های مخرب وجودت غلبه کنه!

  11. Mina Z گفت, در 2009/02/19 در 12:10

    charmin’ :D

  12. دوستان عزیز یادشون باشه یه ند تا کپی برابر اصل هم ببرن اون دنیا به دردشون میخوره . از ما گفتن !

  13. همایون گفت, در 2009/02/20 در 10:16

    سپاس، تمام پست هاتون رو خوندم، مدتها بود اینقدر از بلاگی لذت نبرده بودم. پیروز باشید.

  14. برادران ارجانف گفت, در 2009/02/21 در 12:45

    درود بر شما
    عالی بود برادر …. :)

  15. علي گفت, در 2009/02/23 در 07:51

    سلام
    منم نظرم عدم توهين به مقدسات است
    شما كه به اين خوبي مطالب را عنوان مي كنيد
    ديگر نياز به توهين به مقدسات نمي باشد
    اميدوارم موفق باشيد

  16. lomonosov گفت, در 2009/02/28 در 00:22

    باسلام منم از اخوندا دل خوشی ندارم اما لطفا به مقدسات که محترم هست برای هر کسی توهین نکنید .سلامت باشید

  17. shrogue گفت, در 2009/03/03 در 21:25

    jaleb bod refigh vali dastanato tamom koni lezatesh bishtaram mishe kheili bahali ;)

  18. اناستازیا گفت, در 2009/03/05 در 21:11

    خیلی دلم گرفت……….

    در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند

  19. کشیش گفت, در 2009/10/30 در 19:17

    به خاطر این مقدسات که بعضی ها اصرار در احترام گذاشتن به انها هستند . برایمان استغفار کنید .

    نهی از منکر و بگذار در کوزه و ابشو بخور


پاسخ دهید