آتش زدن حجاب در اعتراض به اعمال تبعیض جنسی
روز هفتم مارس، سارا عظمه راسموسن، یک فعال حقوق زنان، از طریق روزنامه آفتن پستن (چاپ اسلو) اعلام کرد که قصد داره در اعتراض به اعمال تبعیض جنسیتی علیه زنان در کشورهای مسلمان حجاب خودش رو در مراسم بزرگداشت روز زن در اسلو، پایتخت نروژ به آتش بکشه. وی در روز هشتم مارس و در مراسم روز زن در اسلو این اقدام خودش رو عملی کرد و حجاب سیاه رنگ خود رو با بیان این جمله که; اجازه بدید شعلهای رو بیافروزم برای برابری، آزادی، عشق و صلح، در میان تشویق موافقین و فحش و ناسزای مخالفین به آتش کشید.
عکس العملهای تند گروهی از مسلمانان تندرو حاضر در مراسم که ابتدا با فریاد و ناسزا آغاز و سپس با پرتاب گلولههای برفی ادامه پیدا کرد به حدی رنگ خشونت گرفت که مسولین برگزار کننده مراسم ناچار به دخالت و آرام کردن جو ملتهب مراسم شدند.
جالبه بدونید که در حاشیه این مراسم، یکی از فعالین ایرانی عضو جمعیت مبارزه با تبعیض جنسی علیه زنان ایران به دلیل حمل پلاکاردی که روی اون عنوان* نه به حجاب* به چشم میخورد، مورد حمله گروهی از تندروهای اسلامی قرار گرفت که با دخالت مسولین ماجرا فیصله پیدا کرد. اما داستان همینجا ختم پیدا نکرد و از بعد از مراسم سارا پیامهای تهدید آمیزی رو دریافت کرده که وی رو به قتل و به آتش کشیده شدن تهدید کردن.
لازم میبینم نکاتی رو به مطلب بالا اضافه کنم؛
-
سیاستهای باز دولت نروژ در پذیرفتن پناهندگان مسلمان به ویژه از کشورهای سومالی و پاکستان باعث بحثهای گستردهای در سطح جامعه این کشور شده.
-
طبق قوانین نروژ به آتش کشیدن پرچم کشورها و نمادهای دیگر به عنوان اعتراض، جرم محسوب نمیشود و ظرف سال گذشته چندین بار پرچم اسراییل و آمریکا در تجمعات اعتراضی مسلمانان در اسلو به آتش کشیده شده.
-
نروژ به دلیل دارا بودن سیستم حکومتی مبتنی برا دموکراسی سالانه شاهد تعداد بیشماری تجمع اعتراض آمیز از سوئ گروههای مختلف هست که این تجمعات معمولا (بخوانید اکثرا) به دور از هر گونه خشونت فیزیکی بر پا میشن.
-
مردم نروژ ظرف ۳-۴ ماه گذشته دست کم ۲ بار شاهد حرکات اعتراضی از سوئ مسلمانان تندرو بودن که با خشونت فیزیکی همراه بوده که بارزترین آن حمله اعتراض کنندگان به سیاستهای اسراییل در مورد غزه به سفارت اسراییل و نیروهای پلیس بود.
به هر حال تهدید شدن این خانوم به قتل, نشون داد که مسلمین عزیز و همیشه خشمگین که زرت و زورت، پرچم این و اون رو آتش میزنن، این حق رو برای مخالفین خودشون قائل نیستن.
دو ویدئو دیگر، مربوط به این واقعه:
پ. ن. الا یا ایها لمسلمین، چیزی که عوض داره گله نداره!
لینک مرتبط : پست مربوط به همین واقعه از بلاگ آرش کمانگیر (البته در این یه مورد با آرش عزیز هم عقیده نیستم و از عمل این خانم حمایت میکنم)
وقتی آقای دادستان در روز روشن خالی میبندد!
در پی ادعای سعید مرتضوی دادستان تهران مبنی بر صدور حکم جلب ۲۵ نفر اسراییلی توسط پلیس بین الملل (اینترپل) بر اساس درخواست قوه قضاییه ایران که امروز در سایت خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران, ایرنا منتشر شد، توجه شما رو به ۲ نکته جلب میکنم:
-
خوشبختانه امروزه به لطف پیشرفت دنیای ارتباطات و همچنین تعهد سازمانهای بین المللی به اطلأع رسانی شفاف، یافتن نام کسانی که تحت تعقیب اینترپل هستند برای افراد عادی کار دشواری نیست و با مراجعه به وبسایت این سازمان هر فردی قادره که این لیست رو مشاهده کنه. اینجانب قانقاریا پس از یک تحقیق و تفحص ساده(البته نه از نوع تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی) در این وبسایت هیچ اثری از این ۱۵ شهروند اسراییل که آقای دادستان به صدور حکم جلبشون (به تاریخ ۲هفته گذشته و به درخواست ایران) اشاره کرده بودند، نیافتم.
-
اینترپل ۶ روز پیش در اقدامی غیر معمول و در پاسخ به شایعات رسانهای مبنی بر استفاده ایران از این سازمان، با صدور بیانیهای ضمن تکذیب صدور هر گونه حکم جلب شهروندان اسراییلی به درخواست ایران، اعلام کرد که در ماههای دسامبر ۲۰۰۸ و ژانویه ۲۰۰۹ نه تنها هیچ گونه حکم جلبی بر این اساس صادر نکرده، بلکه حتی هیچ گونه درخواستی هم بر این مبنا از ایران و یا هیچ یک از ۱۸۷ کشور عضو خود دریافت نکرده است!
با توجه به ۲ نکته فوق و گشت و گذار ۳-۲ ساعته در سایت رسمی اینترپل جای شکی نیست که ادعای حضرت قاضی مرتضوی در این مورد کاملا بی اساس بوده و چنین خبری صحت نداره.
وقتی یک نفر تو روز روشن و در یک مراسم رسمی، خالی ببنده به این بزرگی، به راحتی میشه حدس زد که ایشون در تاریکی و جاهای غیر رسمی چند مرده حلاجه! به هرحال تو مملکتی که احمدی نژاد رئیس جمهور، کردان، وزیر کشور و این آقا دادستانه، دیگه تکلیف بقیه روشنه. این وسط فقط میمونه آبروی مردم ایران که اون هم به تخم چپ پسر حسن نصر الله!
زمانی که مشغول نوشتن این پست بودم خبر مربوطه از لیست اخبار مهم در صفحه اول خبرگزاری جمهوری اسلامی برداشته شد, در صورتی که اخباری که در کنار این مطلب بودن هنوز سر جاشون هستن و تکون نخوردن!
جمله تبلیغاتی روز: این روزها همه خالی میبندن، شما چطور؟
شعار دولت ارزشی آقا امام زمان : پینوکیو آسوده بخواب که ما بیداریم!
پ.ن. لطفا اگر خبری مبنی بر صحت گفته آقای دادستان پیدا کردید به اطلأع بنده برسونید تا همینجا و به سرعت از ایشون بابت این مطلب عذر خواهی کنم.
عکسهایی از سریال محمود پیامبر!
این تصاویر توسط یکی از دوستان گرد آوری و آماده سازی شده و به درخواست وی در این وبلاگ منتشر میشود، همچنین کلیه حقوق معنوی و غیر معنوی، مادی، ناموسی و بیناموسی این پست متعلق به نام نبرده میباشد.(روابط عمومی سازمان معاشقه با مواد منفجره و بانو)
برداشت آزاد!
جمله قصار از پینوکیو: تمامی اسامی به کار رفته در سریال فوق خیالی بوده و هرگونه تشابه اسمی و اخلاقی بین قهرمانان این سریال و اشخاص حقیقی کاملا اتفاقی و همینجورکی میباشد!
پ. ن. اونجای بابای آدم خالی بند!
کودکی ما و شخصیتهای کارتونی بی پدر و مادر دهه شصت!
این پست در راستای لبیک به فرمان تاریخی سردار بزرگ خطه شمال، وبلاگ نویس خوش فکر و خیال، مرد مجلههای خبری سال، آن هماورد رستم زال، حضرت گجموی باحال نگاشته شد.
دوران کودکی هم عالمی داشت واسه خودش، دنیامون بزرگ و تپل مپل و سفید بود. زندگی کردن کلی مزه میداد، مزه یام یام و کیت کت، مزه پفک نمکی، مزه نون نخودچی، گاهی وقتا قره قروت، بعضی وقتا هم مزه آدامس بادکنکی پنج ریالی مینو.
روزا تو مدرسه تصمیم کبری میخوندیم و از رو کوکب خانم رونویسی میکردیم. تو راه برگشت، از خود امجدیه تا در خونه دنبال یه توپ پلاستیکی دولایه سگ دو میزدیم، قبل از خونه رفتن از اسمال آقا بقال سر کوچه یه نوشابه و کیک میخریدیم ۳ تومان. میرسیدیم خونه، کیف شوت میشد گوشه اتاق ناهارو میزدیم تو رگ و بعدشم صاف جلوی تلویزیون.
سال ۱۳۶۰، حدودا ۹-۸ سالم بود، جنگ بود، همه چیز کوپنی و صفی بود، تمام پنجرههای خونه با نوار چسب ضربدری و فویل و مقوا پوشیده بود که نکنه شب موقع بمبارون نور بره بیرون. یه ساک پر از لوازم ضروری مثل آب و بیسکوییت و چراغ قوه و پتو و البته از همه مهمتر یه رادیوی ترانزیستوری سیاه با باطری اضافه, همیشه کنار در خونه آماده بود که تا آژیر قرمز زدن شال و کلاه کنیم و ساک به دست مثل بقیه همسایهها بریم پایین تو پارکینگ ساختمون.
اون پایین عجب غوغایی بود، صدای رادیوهای همسایهها با صدای کر کننده گرومپ گرومپ توپهای ضد هوایی حسابی صحنه رو اکشن میکرد، دیگه کلی واسه خودمون خبره بودیم وایمیستادیم گوشه حیاط و تو آسمونی که از هر طرفش گلولههای قرمز و نارنجی ضد هوایی میرفت بالا, دنبال نقطه نوری که قرار بود هواپیمای دشمن(دوست و برادر فعلی) باشه میگشتیم و سعی میکردیم بین اون همه صدا تشخیص بدیم کدوماش صدای انفجار بمبهای اونه. میشمردیم؛ یکی، دو تا، سه تا………… طرف بمباشو که میریخت میرفت و چند دقیقهای بعد آژیر سفید و بعدش هم همه ساک به دست برمیگشتیم خونه هامون.
اون زمون اما, نه اینترنتی بود، نه ماهوارهای و نه موبایلی، نه پلی استیشنی و نه کامپیوتری. ما بودیم و یک آنتن فکسنی که ارتباط ما رو با صدا و سیمای قزمیت اون روزا برقرار میکرد. کل سر و ته تشکیلات صدا و سیمای ایران ۲ تا کانال تلویزیونی داشت که تقریبا روزی ۱۰-۱۱ ساعت برنامه پخش میکردن، از حدود ساعت ۲ ظهر تا ۱۲ شب! چیزی حدود ۲ ساعت از این برنامهها برنامه کودک و نوجوان بود. شامل چند تایی کارتون و چند تایی هم برنامه معمولا تخمی تولید داخل.
کارتونها هم معمولا دو دسته بودن؛ کارتونهای کلاسیک آمریکایی و اروپایی که از قبل از انقلاب هم پخش میشدن و مقدار پخششون سال به سال کمتر میشد, مثل: پاپای(بعد از مسلمان شدن به ملوان زبل تغییر نام داد)، پلنگ صورتی، تام و جری، گوریل انگوری، معاون کلانتر، تنسی تاکسیدو، گوفی، میکی ماوس، گالیور، پینوکیو و سندباد…
دسته دوم کارتونهایی بودن که در شرایط تحریمی و انقلابی اون زمان از ژاپن خریداری میشدن، کارتونهایی مثل: هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، بل و سباستین، بنر، دختری به نام نل، مسافر کوچولو، نیکو، خانواده دکتر ارنست، مارکو پولو، سرندی پیتی، ایکیو سان……..
این کارتونها علاوه بر این که همگی از ریتم خیلی کندتری نسبت به ساختههای امریکایی برخوردار بودن و معمولا با دستکاری نوابغ سانسورچی تلویزیون حسابی آموزنده و دارای پیامهای اخلاقی-اسلامی بودن، اکثرا در یک نکته دیگه هم مشترک بودن و اون بی پدر و مادر بودن شخصیتهای اصلی این کارتونها بود!
تقریبا بیشتر این قهرمانان یا در جستجوی مادر خودشون بودن یا پدرشون و یا هر دو! تک و توکی هم توشون پیدا میشد که پدری، پدر بزرگی، عمه ای، خالهای داشتن و با اون زندگی میکردن, ولی بقیه دست کم نداشتن مادر رو شاخشون بود!
من هنوز هم نفهمیدم که آیا ژاپنی ها بودن که دوست داشتن تمام شخصیتهای کارتونیشون یتیم باشن، یا این تلویزیون ایران بود که فقط یتیماشو جدا میکرد و واسه ما پخش میکرد!؟
پ. ن. لطفا اگه کسی فهمید چرا اینطوری بوده به ما هم بگه!
پ.ن. بعدی: کسی خبر داره هاچ زنبور عسل، آخر مادرشو پیدا کرد یا نه؟
پ. ن. بعد از بعدی: گجمو خان با این دعوت باعث شد بنده دیشب برای نوشتن این مطلب کلی خاطرههای بچگی رو مرور کنم و در حین نوشتن یه شکم سیر آب غوره بگیرم، از اونجایی که بدم نمیاد اشک چند نفر دیگه رو هم با مرور خاطرات خوب کودکیشون عین خودم در بیارم، لذا از اشخاص حقیقی و حقوقی زیر دعوت میکنم به این بازی گریه دار ولی شیرین بپیوندن و چند خطی در مورد برنامههای تلویزیونی دوران کودکیشون بنویسن؛
معمار بابا, شاهین دلنشین, یاسر کمالی نژاد, اریو برزن, بارباپاپا, فضولباشی, برادران ارجانف, آریو



57 comments