فکر میکنی اون جوان ۱۷ ساله، شهید شد یا قربانی ؟!

یکی بود، یکی نبود، یه جوونی بود که وقتی ۱۷ سالش بود میخواست بره دانشگاه دکتر بشه.
اما یه روز اونا بهش گفتن الان اسلام در خطره، به تو احتیاج داره تا نهالشو آبیاری کنی! بیا به جای دانشگاه بریم جنگ. یه کلید پلاستیکی انداختن گردنش گفتن این کلید بهشته، شهید که بشی با این, در بهشت به روت بازه. هنوز ۱۸ سالش تموم نشده بود که یه شب مهتابی که از زمین و آسمون آتیش میبارید، رفت روی مین. بووووم، درد داشت، میسوخت اما اونا کمکش نکردن، یعنی اصلا قرار هم نبود کمکش کنن، فقط تند تند با چکمههای سنگین و سیاهشون از روی بدن داغونش رد میشدن که برن و قدس رو از راه کربلا آزاد کنن!……….
.سالها گذشت، قدس که آزاد نشد هیچ، حتا کربلا هم ککش نگزید…..اونا که نه تونسته بودن قدس رو آزاد کنن و نه کربلا، اسم اون جوون رو گذاشتن مفقودالاثر!
هی سالها گذشت………، تو تمام این سالها اونا به اسم اون جوون دزدیدن….، زدن….، بستن….، کشتن……..اونا خشتک مردم رو به نام اون مفقود الاثر در آوردن، جیبشونو خالی کردن و فرستادن برای کسانی که قهرمان ملیشون قاتل همون جوون مفقودالاثر بود…..اما تو تمام این مدت جسد اون داشت زیر خروارها خاک میپوسید.
بیست سال بعد، یه روز آفتابی، زیر گرمای خفن جنوب، یکی از اونا, جوون مفقودالاثر رو پیدا کرد، خودشو که نه……فقط چند تا از استخوناشو! اونا درش اوردن، با سلام و صلوات عین شکلات پیچیدنش تو زرورق، فرستادنش اون دور دورا به تهران، اسمش رو هم عوض کردن, گذاشتن؛ شهید گمنام/۱۸ ساله!
چند روز بعد, روی دست, کشون کشون بردنش عین علم امام حسین به زور چپوندنش وسط دانشگاه!
فکرشو بکن، بعد از ۲۰ سال،آخر اونا فرستادنش دانشگاه!
پ. ن. به نظر شما اون جوون شهید شده یا قربانی؟
پ. ن. دوم. اگه شما جای اون جوون بودین و بعد از بیست سال دشمن بعثی میشد ملت دوست و برادر, به اونا چه فحشی میدادین ؟
آقای مدیر کل..اجازه! ما شهیدیم؟
پرده اول؛ زمان: همین چند وقت پیش!……..مکان: آسمان هفتم، مقابل درب اصلی بهشت، باجه پذیرش.
حدود دو سه هزار نفر برای دریافت برگه ورود به بهشت صفی بسیار نامنظم و بد بو رو به طول یک کیلومتر تشکیل دادن. سر صف، کربلایی منوچهر که کتشو در آورده و از گرما عرق میریزه در حالی که تند تند خودشو با پرونده سبز رنگی که به دست داره باد میزنه با نفر پشت سریش صحبت میکنه.
کربلایی منوچهر: حاجی، حالا مطمئنی که همین ورودیه؟ لامصب یه جوری گرمه انگار دم در ورودی جهنمیم، نکنه صف رو اشتباه واساده باشیم؟
حاجی: کوری مگه؟ اون بالا به اون گنده گی به عربی و فارسی و اردو نوشته ‹به شهر شهید پرور بهشت خوش آمدید’، اگه جهنم بود که حتما یا انگلیسی مینوشت یا فرانسه خنگ خدا.
کربلایی منوچهر: چی بگم والا حاجی، گیج شدم به خدا. الان دوازده سیزده ساعته که ما ترکیدیم ولی هنوز اینجا علافیم، آخه از بس هی میگن شهید فلانه، شهید بهمانه، من فکر کردم حالا که تخمی تخمی شهید شدیم حداقل اینور کارمون زودتر راه میافته میفرستنمون تو، پیش حورییا. کارمنداشونم که قربونش برم همه از بیخ عرب، نکردن دو تا مترجم فارسی بزارن بفهمیم کی به کیه اینجا.
در همین هنگام فرشته انتظامات از داخل باجه فریاد میزنه : منوچهر ابن محمود…؟
کربلایی منوچهر: حاجی ما رفتیم، کارات تموم شد یه زنگ به من بزن فردا پس فردا ببینیمت.
حاجی: شرمنده، موبایل من ایران سله، وسط تهرون هم آنتن نمیده چه برسه اینجا! حالا اگه اینترنت بدون فیلتر گیرم اومد برات تو یاهویی، فرندفیدی جایی پیام میفرستم.
دقایقی بعد، داخل باجه پذیرش.
کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته، بسم الرب شهدا وال………….
فرشته پذیرش با بی حوصله گی: مدارک.
کربلایی منوچهر: احسنت … احسنت ! شما فارسی بلدین برادر؟
فرشته با لهجه غلیظ لاتی: حرف مفت نزن مدارکتو بده ببینم.
فرشته در حالی که نقطهای رو زیر یکی از برگهها به کربلایی نشون میده میگه: اشتباه اومدی داداش، شما هنوز تاییدیه نداری، اصلا کی به تو گفته شهید شدی؟
کربلایی منوچهر: همه روزنامهها نوشتن، حتئ اخبار ۲۰:۳۰ هم گفت، مگه شما تلویزیون نگا نمیکنین اینجا برادر؟
فرشته: اولا انقدر به من نگو برادر، دومندش، مگه اعصابم و از سر راه اوردم که بشینم رادیو تلویزیون شما رو نیگا کنم؟حالا نگفتی کی بهت گفته شهید شدی؟
کربلایی منوچهر: اون همکارتون سر پل صراط مارو فرستاد قاطی شهدا، از اون گذشته، بنده شخصا در حین عبادت وسط خود صحن مطهر ترکیدم، مدرک از این واضح تر؟
فرشته: پل صراط رو که وللش! اونجا دست بچههای مهندسی سپاهه و ربطی به ما نداره، ضمنا شلوغ بیخودیم نکن اینجا گزارش شده حضرت عالی وقتی بمب ترکید داشتی از دست فروش گوشه حرم آمار خانومای صیغهای اطراف حرم رو میگرفتی! به هر حال تا مدارکت تایید نشه، بهشت مهشت خبری نیست. باید برگردی اونور پل اداره ارزیابی شهدا و مفقودین خودتو معرفی کنی. اونا هم موقتا میفرستنت برزخ، اونجا هم هفت هشت هزار سال میمونی تا روز قیامت! روز قیامت رئیس(خدا) اگه خودش تشخیص داد که تو شهیدی دوباره میفرستنت اداره ارزیابی شهدا و مفقودین، اونجا بهت تاییدیه میدن و بر میگردی اینجا ما در خدمتت هستیم. البته نگران نباش, روز قیامت معمولا(!) سرمون خیلی شلوغه، رئیس (خدا) همه رو تایید میکنه. ضمن این که برزخ هم بد نیست، اگه از من بپرسی که اصلا میگم برزخ از بهشت بهتره، اینجا تو بهشت خبری نیست که، چهارتا دار و درخته با هفت هشت تا نهر آب و شیر و یه گله حوری بدبخته ده دوازده ساله که از صبح تا شب باید زیر یه مشت پیر و پاتال ریشو بخوابن!
کربلایی منوچهر که آب از لب و لوچه ش راه افتاده یک دسته دلار مچاله شده رو میتپونه زیر دست فرشته و میگه: حالا شما جون بچه ت یه راهنمایی بکن کار ما راه بیفته، ما بازم از خجالتت در میایم.
فرشته در حالی که نیشش تا بناگوشش بازه: خوب البته یه راه دیگه هم هست که بستگی به زرنگی خودت داره. اگه بتونی مستقیم از بنیاد شهید تاییدیه بگیری کل ماجرا حله ! اونوقت همونجا از محل شهادت با یه موشک سفیر صاف میفرستنت وسط بهشت، دیگه نه نکیر و منکر میان سراغت، نه باید از پل صراط رد شی، راحت عین آناناس میری داخل!
کربلایی منوچهر: این که خیلی سخته، آخه چه جوری برگردم ا ونجا؟
فرشته: کاری نداره، برو به خواب یکی از فک و فامیلای نزدیکت، بگو بیافته دنبال کارت تاییدیه شهادتتو بگیره، اینجوری هم اون به یه نوایی میرسه هم خودت اینجا کارت راه میافته.
کربلایی منوچهر: آقا دستت درست، ایشالا برگشتم حتما جبران میکنم خدا از آقایی کمت نکنه براد…..!
فرشته فریاد زنان: برادر باباته، برووووو بیرون!!
پرده دوم؛ زمان: یک هفته بعد، نصف شب………………مکان: تهران، اتاق خواب مدیر کل امور پذیرش بنیاد شهید!
آقای مدیر کل روی تختش پشت به حاج خانوم خوابیده و داره خواب میبینه که زهره(منشی آقای مدیرکل)داره لباساشو وسط دفتر در میاره……………….، ناگهان یک نفر بدون این که در بزنه در رو باز میکنه و……!
کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته برادر……………!!!!!


46 comments