قانقاريا

مشترک گرامی‌، جنابعالی رسما یک نژاد پرست هستید!

Posted in نقد, طنز by قانقاريا on 02/27/2009

یک تست روانشناسی کاملا علمی‌ و ساده!

وسایل مورد نیاز:

  • ۲ متر مربع زمین سفت(لطفا اکیدا از شاشیدن روی آن خودداری فرمائید)
  • یک جلد کتاب مفاتیح الجنان(کتاب اصول کافی‌ هم قابل جایگزینی می‌باشد)
  • یک جلد کتاب تاریخ ایران باستان
  • یک عدد گردنبند الله(ترجیحا طلا)
  • یک عدد گردنبند نشان فروهر (ترجیحا نقره- در صورت داشتن تتوی این نشان، به گردنبند نیازی نیست)
  • یک قوطی مخلوط خاک تخت جمشید، تربت کربلا و آب زمزم.
  • احساسات شدید ملی‌ مذهبی‌ به مقدار بیش از حد لازم
  • یه نمه علاقه پنهانی‌ یا آشکار به شخص ادولف هیتلر(اگر با دیدن نشان صلیب شکسته یجورایی ته دلتون قیلی ویلی بره که دیگه فبها).

مرحله اولکتاب مفاتیح را در سمت راست و رو به قبله و کتاب تاریخ را در سمت چپ و رو به تخت جمشید روی زمین قرار دهید. تمام محتوی قوطی را روی زمین بین دو کتاب پخش کنید. هر دو گردنبند را به گردن انداخته دراز به دراز وسط کتابها روی زمین بخوابید. تمام عضلات بدن  خود را شل کنید( شل کردن عضلات ناحیه فک و زبان برای خانومها و عضلات عضو شریف برای آقایون ضروری می‌باشد).

ورد زیر را بلند بلند یکبار بخوانید:

بسمه تعالی، هنر نزد ما ایرانیان است و بس، بقیه هم هیچ گهی نیستن. همه دنیا از شدت حسودی و دشمنی از صبح تا شب دارن به من توهین می‌کنن، من از همه باهوش ترم، من خوبم، من گلم، من ردیفم، من خوشگلم، فقط دماغم یه کم نافرمه که اون رو هم عمل می‌کنم. تو کل تاریخ هم هر کی‌ سرش به تنش می‌‌ارزیده حتما ایرانی‌ بوده.

مرحله دوم – حالا به موارد زیر فکر کنید و حسابی‌ عصبانی شوید:

  • اعراب سوسمار خور
  • اسراییل باید محو شود.
  • ما هر چی‌ میکشیم زیر سر این انگلیسیات
  • پیف پیف, هندیا و پاکستانیا چقدر بو میدن
  • آخ که چقدر از یونانیها بدم میاد با اون اسکندرشون
  • مرگ بر آمریکا
  • این افغانیا چرا نمیرن خونشون ما راحت بشیم
  • مرگ بر شوروی
  • وقتی‌ ما واسه خودمون کسی‌ بودیم این اروپاییا داشتن کون لخت تو جنگل همدیگرو میخوردن
  • چشم بادومیها(بعد از باخت تیم فوتبال ایران به چین یا ژاپن)

مرحله سوم – حالا فرض کنید ما جائ امریکاییها هستیم، قوی هستیم، پولداریم, بمب اتم داریم، زورمون هم به همه میرسه. در این مرحله شما میتونید چند دقیقه‌ای با این فکر حال کنید.

مرحله چهارم – حالا که زورتون به همه میرسه، توی ذهنتون هر بلایی دلتون میخواد سر موجودات زیر بیارید(لطفا زیاده روی نکنید):

  • اعراب
  • هندیها
  • افغانیها
  • اعراب
  • اسراییلی ها
  • اعراب
  • چشم بادومی ها
  • یونانیها
  • انگلیسییا
  • اعراب
  • بهایی ها
  • امریکایی ها
  • اعراب
  • اعراب
  • من و هفت جد و آبادم

کافیه, تبریک میگم, جنابعالی رسما یک نژاد پرست یا یک تروریست مذهبی‌ تندرو یا هردو هستید.

توصیه ایمنی: بشدت از نزدیک شدن به هر گونه جسم نوک تیز(به خصوص ساخت زنجان)، تفنگ، قلم, موجودات زنده و بمب اتم خود داری فرمائید.

روش درمان: شبی ۷۵ بار از روی اعلامیه حقوق بشر رونویسی کرده و جمله زیر را قبل از خواب تکرار کنید: من مرکز عالم هستی‌ نیستم.

ضرب المثل: خدا خر رو شناخت که این بلا‌ها رو سرش آورد.

سخن قصار از آدولف هیتلر: این وسط فقط اسم ما بد در رفته.

پ.ن. امیدوارم با این طرز فکر هیچ وقت, به هیچ جا نرسی چون اونوقت باید فاتحه دنیا رو خوند.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

فکر میکنی‌ اون جوان ۱۷ ساله، شهید شد یا قربانی ؟!

Posted in نقد by قانقاريا on 02/25/2009

20090224140502t500-871205shahid-19

یکی‌ بود، یکی‌ نبود، یه جوونی‌ بود که وقتی‌ ۱۷ سالش بود میخواست بره دانشگاه دکتر بشه.

اما یه روز اونا بهش گفتن الان اسلام در خطره، به تو احتیاج داره تا نهالشو آبیاری کنی‌! بیا به جای دانشگاه بریم جنگ. یه کلید پلاستیکی انداختن گردنش گفتن این کلید بهشته، شهید که بشی‌ با این, در بهشت به روت بازه. هنوز ۱۸ سالش تموم نشده بود که یه شب مهتابی که از زمین و آسمون آتیش میبارید، رفت روی مین. بووووم، درد داشت، میسوخت اما اونا کمکش نکردن، یعنی‌ اصلا قرار هم نبود کمکش کنن، فقط تند تند با چکمه‌های سنگین و سیاهشون از روی بدن داغونش رد میشدن که برن و قدس رو از راه کربلا آزاد کنن!……….

.سالها گذشت، قدس که آزاد نشد هیچ، حتا کربلا هم ککش نگزید…..اونا که نه تونسته بودن قدس رو آزاد کنن و نه کربلا، اسم اون جوون رو گذاشتن مفقودالاثر!

هی‌ سالها گذشت………، تو تمام این سال‌ها اونا به اسم اون جوون دزدیدن….، زدن….، بستن….، کشتن……..اونا خشتک مردم رو به نام اون مفقود الاثر در آوردن، جیبشونو خالی‌ کردن و فرستادن برای کسانی که قهرمان ملیشون قاتل همون جوون مفقودالاثر بود…..اما تو تمام این مدت جسد اون داشت زیر خروارها خاک میپوسید.

بیست سال بعد، یه روز آفتابی، زیر گرمای خفن جنوب، یکی‌ از اونا, جوون مفقودالاثر رو پیدا کرد، خودشو که نه……فقط چند تا از استخوناشو! اونا درش اوردن، با سلام و صلوات عین شکلات پیچیدنش تو زرورق، فرستادنش اون دور دورا به تهران، اسمش رو هم عوض کردن, گذاشتن؛ شهید گمنام/۱۸ ساله!

چند روز بعد, روی دست, کشون کشون بردنش عین علم امام حسین به زور چپوندنش وسط دانشگاه!

فکرشو بکن، بعد از ۲۰ سال،آخر اونا فرستادنش دانشگاه!


پ. ن. به نظر شما اون جوون شهید شده یا قربانی؟

پ. ن. دوم. اگه شما جای اون جوون بودین و بعد از بیست سال دشمن بعثی میشد ملت دوست و برادر, به اونا چه فحشی میدادین ؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

آقای مدیر کل..اجازه! ما شهیدیم؟

Posted in نقد, طنز by قانقاريا on 02/17/2009

مديركل پذيرش و امور اداري بنياد شهيد:طبق دستورالعمل، فوت‌شدگان حمله تروريستي كاظمين شهيد محسوب نمي‌شوند.

پرده اول؛        زمان: همین چند وقت پیش!……..مکان: آسمان هفتم، مقابل درب اصلی‌ بهشت، باجه پذیرش.

حدود دو سه هزار نفر برای دریافت برگه ورود به بهشت صفی بسیار نامنظم و بد بو رو به طول یک کیلومتر تشکیل دادن. سر صف، کربلایی منوچهر که کتشو در آورده و از گرما عرق میریزه در حالی‌ که تند تند خودشو با پرونده سبز رنگی‌ که به دست داره باد میزنه با نفر پشت سریش صحبت میکنه.

کربلایی منوچهر: حاجی، حالا مطمئنی که همین ورودیه؟ لامصب یه جوری گرمه انگار دم در ورودی جهنمیم، نکنه صف رو اشتباه واساده باشیم؟

حاجی: کوری مگه؟ اون بالا به اون گنده گی به عربی‌ و فارسی‌ و اردو نوشته ‹به شهر شهید پرور بهشت خوش آمدید’، اگه جهنم بود که حتما یا انگلیسی مینوشت‌ یا فرانسه خنگ خدا.

کربلایی  منوچهر: چی‌ بگم والا حاجی، گیج شدم به خدا. الان دوازده سیزده ساعته که ما ترکیدیم ولی‌ هنوز اینجا علافیم، آخه از بس هی‌ میگن شهید فلانه، شهید بهمانه، من فکر کردم حالا که تخمی تخمی شهید شدیم حداقل اینور کارمون زودتر راه می‌‌افته میفرستنمون تو، پیش حورییا. کارمنداشونم که قربونش برم همه از بیخ عرب، نکردن دو تا مترجم  فارسی‌ بزارن بفهمیم کی‌ به کیه اینجا.

در همین هنگام فرشته انتظامات از داخل باجه فریاد میزنه :  منوچهر ابن محمود…؟

کربلایی منوچهر: حاجی ما رفتیم، کارات تموم شد یه زنگ به من بزن فردا پس فردا ببینیمت.

حاجی: شرمنده، موبایل من ایران سله، وسط تهرون هم آنتن نمیده چه برسه اینجا! حالا اگه اینترنت بدون فیلتر گیرم اومد برات تو یاهویی، فرندفیدی جایی‌ پیام میفرستم.

دقایقی بعد، داخل باجه پذیرش.

کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته، بسم الرب شهدا وال………….

فرشته پذیرش با بی‌ حوصله گی: مدارک.

کربلایی منوچهر: احسنت … احسنت ! شما فارسی‌ بلدین برادر؟

فرشته با لهجه غلیظ لاتی: حرف مفت نزن مدارکتو بده ببینم.

فرشته در حالی‌ که نقطه‌ای رو زیر یکی‌ از برگه‌ها به کربلایی نشون میده میگه: اشتباه اومدی داداش، شما هنوز تاییدیه نداری، اصلا کی‌ به تو گفته شهید شدی؟

کربلایی منوچهر: همه روزنامه‌ها نوشتن، حتئ اخبار ۲۰:۳۰ هم گفت، مگه شما تلویزیون نگا نمیکنین اینجا برادر؟

فرشته: اولا انقدر به من نگو برادر، دومندش، مگه اعصابم و از سر راه اوردم که بشینم رادیو تلویزیون شما رو نیگا کنم؟حالا نگفتی کی‌ بهت گفته شهید شدی؟

کربلایی منوچهر:  اون همکارتون سر پل صراط مارو فرستاد قاطی شهدا، از اون گذشته، بنده شخصا در حین عبادت وسط خود صحن مطهر ترکیدم، مدرک از این واضح تر؟

فرشته: پل صراط رو که وللش! اونجا دست بچه‌های مهندسی‌ سپاهه و ربطی‌ به ما نداره، ضمنا شلوغ بیخودیم نکن اینجا گزارش شده حضرت عالی‌ وقتی‌ بمب ترکید داشتی از دست فروش گوشه حرم آمار خانومای صیغه‌ای اطراف حرم رو میگرفتی! به هر حال تا مدارکت تایید نشه، بهشت مهشت خبری نیست. باید برگردی اونور پل اداره ارزیابی شهدا و مفقودین خودتو معرفی‌ کنی‌. اونا هم موقتا میفرستنت برزخ، اونجا هم هفت هشت هزار سال میمونی تا روز قیامت! روز قیامت رئیس(خدا) اگه خودش تشخیص داد که تو شهیدی دوباره میفرستنت اداره ارزیابی شهدا و مفقودین، اونجا بهت تاییدیه میدن و بر میگردی اینجا ما در خدمتت هستیم. البته نگران نباش, روز قیامت معمولا(!) سرمون خیلی‌ شلوغه، رئیس (خدا) همه رو تایید می‌کنه. ضمن این که برزخ هم بد نیست، اگه از من بپرسی‌ که اصلا میگم برزخ از بهشت بهتره، اینجا تو بهشت خبری نیست که، چهارتا دار و درخته با هفت هشت تا نهر آب و شیر و یه گله حوری بدبخته ده دوازده ساله که از صبح تا شب باید زیر یه مشت پیر و پاتال ریشو بخوابن!

کربلایی منوچهر ‌ که آب از لب و لوچه ش راه افتاده یک دسته دلار مچاله شده رو میتپونه زیر دست فرشته و  میگه: حالا شما جون بچه ت یه راهنمایی‌ بکن کار ما راه بیفته، ما بازم از خجالتت در میایم.

فرشته  در حالی‌ که نیشش تا بناگوشش بازه: خوب البته یه راه دیگه هم هست که بستگی به زرنگی خودت داره. اگه بتونی‌ مستقیم از بنیاد شهید تاییدیه بگیری کل ماجرا حله ! اونوقت همونجا از محل شهادت با یه موشک سفیر صاف میفرستنت وسط بهشت، دیگه نه نکیر و منکر میان سراغت، نه باید از پل صراط رد شی، راحت عین آناناس میری داخل!

کربلایی منوچهر: این که خیلی‌ سخته، آخه  چه جوری برگردم ا ونجا؟

فرشته: کاری نداره، برو به خواب یکی‌ از فک و فامیلای نزدیکت، بگو بیافته دنبال کارت تاییدیه شهادتتو بگیره، اینجوری هم اون به یه نوایی میرسه هم خودت اینجا کارت راه میافته.

کربلایی منوچهر: آقا دستت درست، ایشالا برگشتم حتما جبران می‌کنم خدا از آقایی کمت نکنه براد…..!

فرشته فریاد زنان: برادر باباته، برووووو بیرون!!

پرده دوم؛          زمان: یک هفته بعد، نصف شب………………مکان: تهران، اتاق خواب مدیر کل امور پذیرش بنیاد شهید!

آقای مدیر کل روی تختش پشت به حاج خانوم خوابیده و داره خواب میبینه که زهره(منشی‌ آقای مدیرکل)داره لباساشو  وسط  دفتر در میاره……………….، ناگهان یک نفر بدون این که در بزنه در رو باز میکنه و……!

کربلایی منوچهر: سلام علیکم و رحمته الله و برکاته برادر……………!!!!!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

برخورد نزدیک از نوع سوم !

Posted in Uncategorized by قانقاريا on 02/03/2009

کلهر: غرب منظور احمدی نژاد از همجنس بازی را نفهمیده است!

610xe 5 Qatari Prime Minister Sheikh Hamad bin Jassem bin Jabr al-Thani, who took the lead role in brokering a deal to end Lebanon's protracted crisis, in Tehran on May 26, 2008 r4 lkj

610x4 (2) 610x4 522_orig 610sx 4m0i83l

من نمیفهمم این چه اصرار یه که هرکی‌ از راه رسید این محمود زرتی از بیخ گلوش آویزون بشه و با اون چشمهای شهلا از فاصله ۲ میلیمتری با لبخند عاشقانه زل بزنه تو چشماش و واسه ش قمیش بیاد! آخه اینا که باجناق زریبفان نیستن که ۳ سوت باهاشون پسرخاله میشه، شاید یارو دوست نداشته باشه لپشو بماله به صورت پشمالوی معجزه هزاره سوم. این کارارو میکنه بعدشم میگه چرا واسه من حرف درمیارن؟

البته من بیشتر تعجبم از اینه که تو این همه مشاور چرا به عقل یکیشون نمیرسه این چیزا رو به این یاد بده.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

حیواندوستی‌ نزد ایرانیان است و بس !

Posted in نقد, طنز by قانقاريا on 01/25/2009

1

برادرانی که ميبينيد بعد از مهرورزی با اين زبون بسته ها دارن تشريف ميبرن بهشت !

(انشائ زیر را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد)

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون میداد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون میده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ میگفت.

ما کتابهای حیوانات رو هم خیلی‌ دوست میداریم. یک بار دوستمان به ما یک کتاب داد که کلی‌ در مورد حیوانات و اونجای آقا‌ها و خانومها توش نوشته بود و آدم یاد میگرفت که چه جوری با شتر و گاو و الاغ کارهای بد بد کنه ولی‌ نره جهنم، البته ما خودمان میدانیم که آدم با آدمها هم میتواند کارهای بد بد بکند چون یک شب که میخواستیم برویم مستراح دیدیم که بابایمان مثل اختاپوس افتاده بود روی مامانمان و یک جور عجیبی‌ تکان میخورد, ما هم هر روز دعا می‌کنیم که بابا و مامانمان به خاطر آن کار بدی که کردند سوسک نشوند و بروند به جهنم چون در جهنم یک مار قاشیه هست که آدمها را نیش میزند!

فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ میگفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمیگفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد بودیم چه غلطی باید میکردیم.

پ. ن. ما چند تا دیگه اسم حیوان بلد بودیم ولی‌ ترسیدیم فکر کنید که ما صبحانه تخم کفتر خوردیم برای همین انشایمان را زود تمام کردیم.

پ. ن. دوم. ما چون کلاس دوم هستیم نمیدانستیم که مار قاشیه را با ق مینویسند یا با غ.